Friday, January 26, 2007

عکس

در صحبتهایی که رد وبدل شده بود اشاره به این کرده بودند بعضی از دوستان که لغوحجاب جزو خواسته های اولیه زنان نیست و تنها حکومت نیست که مانع از پوشش آزاد زنان میشود ، بلکه خود مردم حجاب را میخواهند و با کسانی که آنرا رعایت نمیکنند ،برخورد میکنند
پس چند نمونه از اتفاقات واقعی زندگی اجتماعی مردم ایران را ببینیم . از سالیان قبل و از همین روزهای فعلی جامعه مان ، فکر میکنم به بحثمان کمک کند
عکس هایی از جامعه ایران ببینید:!!؟


















شما چه نظری دارید؟

شماهم اتفاقات و خاطرات زندگی خود را برای ما بفرستید تا با ارائه آن، زندگی واقعی زنان را با هم مرورکنیم
8march.hejabno@gmail.com

آنرا میستانم

آنرا میستانم
هما کیانی
من یک جوان ایرانی از جنس زن هستم. ایران دارای حکومت مذهبی اسلام است که پایه و اساس آن بر قوانین شریعت و الهیات استوارمی باشد که با وقاحت تمام، زن را جنس ضعیف، زیردست، بی ارزش و بدون دارا بودن حق و حقوق انسانی، معرفی می نماید در جوامع به اصطلاح جهان سوم زن مجرم است. اسیر است. فرودست می باشد و مورده تحقیر و اهانت قرار گرفته است. هنوز در برخی از کشورها، زنان در هراس از جریانات اسلامی ناچارند خود را پنهان نمایند. در دوران کودکی وادار به ازدواج اجباری می شوند. به طور سیستماتیک از ادامۀ تحصیل باز می مانند. از رسیدن به جایگاه های علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ساختار اجتماعی محروم می شوند. اینگونه بودن تحمیل شده و دیکته شده است مرد سالاری و قوانین نابرابر و تبعیض جنسی آشکار و دخالت مذهب در زندگی انسانها به عنوان یک پدیدۀ اجتماعی قابل قبول؟؟، هر روزه قربانیان جدیدی از زنان را حادث می نماید. قوانین شریعت اسلام، عملاً جنایت علیه زن را به یک الگو تبدیل نموده و آپارتاید جنسی را رسمیت بخشیده است اما ظاهراً، این جنایات در حق زن کا فی نیست و مقامات حکومت اسلامی با واپسگرایی ارتجاعی دینی، توسط ایجاد اداراتی همچون امربه معروف و نهی از منکر، دامنه خشونت بر علیه زن را از اینهم که هست، گسترده تر نموده و خود را دخیل در زندگی انسان ها می داند آسیب های اجتماعی که به زن وارد گردیده، با تمام دامنه وسعت آن، نیازمند مبارزه علیه آن و حمایت جامعه بین المللی به اعتراض در قبال زن ستیزی، اعتراض به قوانین ارتجاعی اسلامی و اعتراض به خشونت اعمالی علیه زن می باشد. خشونت و اعمال آن علیه زن یکی از نشانه های بارز ضعف حکومت های مذهبی است. می بایست در مقابل این خشونت سیستماتیک دولت ها و مردسالاری حاکم بر جامعه که ارگانیزه گردیده، ایستاد و مبارزه را تا سر حد کوتاه نمودن دست مذهب از زندگی مردم و انسان ها ادامه داد. و شرط اساسی چنین شرایطی، ابتدا ایجاد برقراری یک جامعه سکولار است امروزه شاهد هستیم که در هرگوشه ای از جهان، زن خود را به آتش میکشد و صدها هزار زن در اثر خشونت خانگی، دچارصدماتی می شوند که قابل درمان نیست. قتل های ناموسی، تجاوز جنسی، خشونت در خانواده ، قتل زنان به دست همسران سابق و اجرای قوانین وحشیانه ای همچون شلاق، سنگسار، اعدام که برابرند با قتل عمد دولتی ، مجموعۀ اشکال مختلف خشونت علیه زن در جوامع اسلام زده را تشکیل می دهد که در بی رحمانه ترین شکل، خودنمایی می نماید من به عنوان یک انسان و به عنوان یک زن، به دلیل درک کامل از این شرایط ضد انسانی و بی عدالتی تحقق یافتۀ حقیقی و بر اساس جوان بودنم که آنرا کاملاً تجربه نمودم، میدانم که می خواهم حقم را بستانم. و چون این است، آنرا می ستانم. زیرا که تمامی حق و حقوق انسانی، با من متولّد شده است و تا احیاء حق و حقوق انسانی ام دست از مبارزه بر نمی دارم و عقب نمی نشینم جامعۀ زنان می بایست که در جهت باز پس گرفتن تمامی حقوق انسانی خود، مبارزه را انجام بخشد و آنرا ادامه دهد. گام اول در مبارزه علیه خشونت، تغییر فوری و همه جانبۀ تمامی قوانین زن ستیر است، زیرا تا زمانی که زن تحت ستم و فرودست است، خشونت علیه زن نیز ادامه دارد در اوضاع کنونی ایران، این مبارزه منوط به سر نگون کردن حکومت اسلامی و جایگزینی آن با یک نظام سکولار و جامعه ای آزاد ، برابر و مرفه است زنده باد جنبش زنان در جهت مقابله با خشونت مذهبی
شما چه نظری دارید؟
شماهم اتفاقات و خاطرات زندگی خود را برای ما بفرستید تا با ارائه آن، زندگی واقعی زنان را با هم مرورکنیم

باورتان نميشود! اما واقعى است

باورتان نميشود! اما واقعى است
گزارشى از زندگى دردناك يك دختر ١٣ ساله افغانستانی در كويته پاكستان

سولماز سعيدى

یک روز برای تمدید برگه یو. ان ،به دفتر سازمانه ملل رفته بودم و در اتاق انتظار نشسته بودم. یک طرف اتاق زنی جوان که بنظر میومد ٢٥ يا ٢٦ سال داشته باشد در گوشه ای روی نیمکت چهار زانو نشسته بود و نوزادی در بقل داشت
پرسیدم: اهل کجا هستی؟
جواب داد: افغانستان
پرسیدم: اسمت چیه
گفت: عاطفه
پرسیدم: این بچه خودته؟
عاطفه: بله
پرسیدم: اینجا چکار داری؟
عاطفه: کمک میخوام
با گفتن این جمله چشماش پر از اشک شد و دستی به سر نوزادش کشید و پرسید: اینجا واقعاً کمک می کنن؟
ازش پرسیدم مشکلت چیه؟
با همون لهجه شیرین دری گفت
بابام منو فروخت. شوهرم منو به این جا اورد. شوهرم از من خیلی بزرگتره، از زن قبلیش ٣ تا دختر داره.چند ماه بعد از ازدواج، مادر شوهرم و شوهرم فکر کردن که نازام. در اون خونه بجای عروس کارگر همه افراد خونه بودم
پرسیدم اون موقع چند سالت بود؟
به من نگاهی کرد و گفت: درست نمی دانم، اما گمان کنم ١٠ سال داشتم
از او پرسیدم: الان چند سال داری؟
گفت:فکر کنم ٣ سال میگذره از عروسیم
تعجب کردم اخه چهرش بیشتر از ١٣ سال میخورد
بهش گفتم: خوب تعریف کن بعدش چی شد؟
گفت: وقتی حامله شدم شوهرم مرا میزد که اگر بچه پسر نباشه می کشمت. وقتی این بچه به دنیا امد دختر بود. شوهرم مرا با همان حال خراب به باد کتک کشید که تو شوم هستی. به من غذا نمیدادن، شیر کافی نداشتم. مادر شوهرم نمیگذاشت به بچه شیر بدهم. تا این که بعد از ٤٠ روز مرا دوباره به افغانستان برد و به پدرم گفت که می خواهد مرا طلاق بدهد. پدرم با شنیدن این حرف دستم را گرفت و به طرف در پرتاب کرد و گفت من ٥ دختر دیگر هم دارم که هنوز شوهر ندادم .من اينجا به این دختر نه نان دارم بدهم و نه جا. این را ببر در خانه ات کلفتى کند اما به من پس نده
عاطفه همین طور که تعریف می کرد لبهاش میلرزید. درد بی کسی رو به آسانی میشد از چشماش خوند. از گوشه چشمش یه قطره اشک چکید و با گوشه چادرش اشکاش رو پاک کرد که من نبینمشون. پاشدم و از آب سردکن کنار اتاق یه کم آب بهش دادم. بهش گفتم: اگه تکرار اون ماجرا ها عذابت میده ولش کن، نمیخواد تعریف کنی
بهم گفت: تا حالا احساس کردی مرده ای اما داری راه میری؟ بعدش بدون این که منتظر جوابش بشه شروع به تعریف باقی ماجرا شد
می گفت:شوهرم من را به خانه خودش برگرداند. اما 5 روز پیش طلاقم داد و مرا از خانه بیرون انداخت. این چند روز را در خانه یکی از همسایه هايم گذروندم . آنه يوان را به من معرفی کردند. بعد ادامه داد: خیلی تنهام. با یه بچه کوچک کجا بروم نمی دانم!؟ من حتی پولی ندارم که برای بچه ام شیر تهیه کنم. شیر من خودم اصلاً کافی نیست، دخترم با شیره من سیر نمیشود. مدام گریه میکنه
راست میگفت بچه بغلش خیلی گریه میکرد. چشمانش پر از اشک شده بود و خیره به دخترش نگاه میکرد
پرسیدم : خوب حالا چیکار می خواهی بکنی؟
گفت: نمی دانم اینجا کسی را ندارم و پدرم هم در افغانستان مرا قبول نمی کند
پرسیدم: خوب آنجا دوستی اشناییی که دلش بسوزد و تو را قبول کند نداری؟
گفت: نه. کی در این فقر حاضر می شه نان خورهایش را زیاد کنه؟ تازه من کسی را ندارم. وقتی پدرم مرا در خانه اش راه ندهد کی به من با داشتن یک بچّه اطمینان میکنه؟
پرسیدم : تا وقتی که از اینجا جواب بگیری می خواهی چه کار کنی؟ اینجا که همین امروز جوابتو نمیدن
گفت : نمیدانم. در خانه همسایه هم ماندنم مناسب نیست، شوهرش هی به زنش نق می زنه که چرا من را راه داده
میخواستم بیشتر باعاطفه حرف بزنم. اما مرا صدا کردن که داخل بروم. داخل که میرفتم از او خواستم اگر وقتش اجازه می داد منتظر من بماند و او هم قبول کرد
خیلی دلم میخواست میتوانستم حداقل کمک کوچکی به او بکنم امّا موقعیتم به من این اجازه را نمیداد
وقتی برگشتم آنجا نبود . از نگهبان در پرسیدم که عاطفه کجاست؟
گفت: که چون وقت قبول درخواست ها تمام شده بود برگه ای از او نگرفتند و او را برای رد کردن برگه درخواست کمکش فردا وقت دادند
وقتی شنیدم که فردا قرار است دوباره بیاید با این که میدانستم شاید نتوانم به او هیچ کمکی کنم خوشحال شدم. چون احساس میکردم وقتی با من حرف می زد آرام تر می شد. دوست داشتم حرف هایش را بشنوم هنوز دلم میخواست سوالی که از من پرسیده بود که تا حالا احساس کردی مرده ای اما داری راه میری؟ را جواب دهم
برای همین فردای آن روز صبح خیلی زودتر از وقت از خانه خارج شدم، چون باید نصف راه را پیاده می رفتم، زیرا راستش پولم برای رفت و برگشت کافی نبود برای همین این تصمیم را گرفتم. به آنجا که رسیدم هنوز وقت اداری شروع نشده بود و هنوز هیچکس آنجا نیامده بود
خیلی منتظرش ماندم آن روز هم وقت قبول در خواست ها گذشت امّا عاطفه نیامد. نمی دانم چرا اینقدر دل میخواست که او را دوباره ببینم، با این که فقط یک بار اورا دیده بودم. دل هره ای برای او در دلم بود و هنوز هست، نمی دانم او کجا رفت و چه کرد؟! اما مطمئن هستم شرايط سختی خواهد داشت. من حتی برایش پیغام گذاشتم اما هیچ خبری تا امروز از او نشد
بار ها پیش خودم فکر کردم که عاطفه تنها دختر افغانی نبود که این بر سرش آمده بود. شاید هزاران دختر افغان دیگر نیز طعمه این نادانی های خانواده قرار می گیرند . بر سر انها چه خواهد آمد؟
زیاد شنیده ام که در این شهر (پاکستان، کوئته) اکثر دختران خود فروش، یا دختران ایرانی هستند که آنها را با نشان دادن هزار امید و آرزو برای فردا به انجا آورده و می فروشند ویا دختران افغانی هستند که یا خانواده آنها، آنها را به خاطر قرض های که ادا کردنش ممکن نبوده ،فروخته اند به آدم های که برای در امد خود از فروش جسم این دخترا استفاده می کنند
گناه این دختران چیست؟ یعنی شمع زندگی این بی گناهان باید در همین گنداب ها بسوزد تا خاموش شود... و ما این سوختنها را ببینیم و هیچ نکنیم؟
می ترسم که عاطفه نیز به این گنداب کشیده شود فقط برای این که دخترش گشنه نماند
چه باید کرد؟


شما چه نظری دارید؟
شماهم اتفاقات و خاطرات زندگی خود را برای ما بفرستید تا با ارائه آن، زندگی واقعی زنان را با هم مرورکنیم
8march.hejabno@gmail.com